تست!
تست!
Uncategorized 3:20 ب.ظ
Welcome to WordPress.com. This is your first post. Edit or delete it and start blogging!
Uncategorized 9:14 ق.ظ
Uncategorized 9:12 ق.ظ
Uncategorized 8:34 ق.ظ
اما مرگ اکبر محمدی ها هدیه ایست برای گنجی و یارانش،
تا یادشان باشد که گنجی هیچ گاه(نه آن روز که مجیز گوی حاکمیت بود نه امروز که به موجودی ضد خامنه ای تبدیل شده) در قامت یک آزادیخواه،مبارز و آزاده نمی گنجد،و به یاد بیاورند که ضحاک هنوز هم قربانی می گیرد،قربانیانی نه در شمایل گنجی،
مرگ اکبر محمدی به یاد ما هم می آورد که یک با یک برابر نیست! اکبر گنجی با آن نوشته هایش آزاد می شود و اکبر محمدی می میرد،
احمد باطبی برای یک پیراهن خونی به زندان بر میگردد و اکبر گنجی به سفر دور دنیا می رود!
تساوی (شعری از خسرو گلسرخی)
معلم پاي تخته داد مي زد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زير پوششي از گردپنهان بود
ولي آخر كلاسي ها
لواشك بين خود تقسيم مي كردند
وان يكي در گوشه اي ديگر جوانان را ورق مي زد
براي آنكه بي خود هاي و هو مي كرد و با آن شور بي پايان
تساوي هاي جبري رانشان مي داد
خطي خوانا به روي تخته اي كز ظلمتي تاريك
غمگين بود
تساوي را چنين بنوشت
يك با يك برابر هست
از ميان جمع شاگردان يكي برخاست
هميشه يك نفر بايد به پا خيزد
به آرامي سخن سر داد
تساوي اشتباهي فاحش و محض است
معلم
مات بر جا ماند
و او پرسيد
گر يك فرد انسان واحد يك بود آيا باز
يك با يك برابر بود
سكوت مدهوشي بود و سئوالي سخت
معلم خشمگين فرياد زد
آري برابر بود
و او با پوزخندي گفت
اگر يك فرد انسان واحد يك بود
آن كه زور و زر به دامن داشت بالا بود
وانكه قلبي پاك و دستي فاقد زر داشت
پايين بود
اگر يك فرد انسان واحد يك بود
آن كه صورت نقره گون
چون قرص مه مي داشت
بالا بود
وان سيه چرده كه مي ناليد
پايين بود
اگريك فرد انسان واحد يك بود
اين تساوي زير و رو مي شد
حال مي پرسم يك اگر با يك برابر بود
نان و مال مفت خواران
از كجا آماده مي گرديد
يا چه كس ديوار چين ها را بنا مي كرد ؟
يك اگر با يك برابر بود
پس كه پشتش زير بار فقر خم مي شد ؟
يا كه زير صربت شلاق له مي گشت ؟
يك اگر با يك برابر بود
پس چه كس آزادگان را در قفس مي كرد ؟
معلم ناله آسا گفت
بچه ها در جزوه هاي خويش بنويسيد
يك با يك برابر نيست
سرخ تر ، سرخ تر از بابك باش (شعری از خسرو گلسرخی)
روح بابك در تو
در من هست
مهراس از خون يارانت ، زرد مشو
پنجه در خون زن و بر چهره بكش
مثل بابك باش
نه
سرخ تر ، سرخ تر از بابك باش
دشمن
گرچه خون مي ريزد
ولي از جوشش خون مي ترسد
مثل خون باش
بجوش
شهر بايد یكسر
بابكستان بگردد
تا كه دشمن در خون غرق شود
وين خراب آباد
از جغد شود پاك و
گلستان گردد
Uncategorized 9:14 ق.ظ
«… کسانی که در زندان های سراسر کشور بر سر موضع نفاق خود پافشاری کرده و می کنند محارب و محکوم به اعدام می باشند و تشخيص موضوع نيز در تهران با رأی اکثريت آقايان حجة الاسلام نيری… (قاضی شرع) و جناب آقای اشراقی (دادستان تهران) و نماينده ای از وزارت اطلاعات می باشد. … در زندان های مرکز استان کشور رأی اکثريت آقايان قاضی شرع، دادستان انقلاب و يا داديار و نماينده وزارت اطلاعات لازم الاتباع می باشد، رحم بر محاربين ساده انديشی است…
آقايانی که تشخيص موضوع به عهده آنان است وسوسه و شک و ترديد نکنند و سعی کنند [اشدًا علی الکفار] باشند و…»
بخشی از نامه ای که باعث قتل دست کم 4481 نفر در مرداد و شهریور 68 شد!
باش تا نفرين دوزخ از تو چه سازد ،
كه مادران سياه پوش
داغ داران زيباترين فرزندان آفتاب و باد –
هنوز از سجاده ها
سر برنگرفته اند!
Uncategorized 8:50 ق.ظ
قناري گفت: کُرهي ما
کُرهي قفسها با ميلههاي زرين و چينهدان چيني.
ماهيي سُرخ ِ سفرهي ِ هفتسيناش به محيطي تعبير کرد
که هر بهار
متبلور ميشود.
کرکس گفت: سيارهي من
سيارهي بيهمتائي که در آن
مرگ
مائده ميآفريند.
کوسه گفت: زمين
سفرهي برکتخيز اقيانوسها.
انسان سخني نگفت
تنها او بود که جامه به تن داشت
و آستيناش از اشک تر بود.
عاشقان
سرشكسته گذشتند ،
شرم سار ترانه هاي بي هنگام خويش .
وكوچه ها
بي زمزمه ماند و صداي پا .
سربازان
شكسته گذشتند ،
خسته
بر اسبان تشريح ،
و لته هاي بي رنگ غروري
نگون سار
بر نيزه هاي شان .
تو را چه سود
فخر به فلك بر
فروختن
هنگامي كه
هر غبار راه ِ لعنت شده نفرين ات مي كند؟
تو را چه سود از باغ و درخت
كه با ياس ها
به داس سخن گفته اي .
آن جا كه قدم بر نهاده باشي گياه
از رستن تن مي زند
چرا كه تو
تقواي خاك و آب را
هرگز
باور نداشتي .
فغان! كه سرگذشت ما
سرود بي اعتقاد سربازان تو بود
كه از فتح قلعه ي روسبيان
باز مي آمدند .
باش تا نفرين دوزخ از تو چه سازد ،
كه مادران سياه پوش
داغ داران زيباترين فرزندان آفتاب و باد –
هنوز از سجاده ها
سر برنگرفته اند!
Uncategorized 10:56 ب.ظ
Uncategorized 9:32 ق.ظ
مدتی قبل می خواستم پستی بنویسم در مورد شباهت های گنجی و مخملباف،حتی نوشتم ولی پستش نکردم،چون یک جورایی هنوز ته دلم صداقت مخملباف را بیشتر از گنجی قبول داشتم(هنوزهم دارم)
تا اینکه…
محسن مخملباف جايزه “پاراجانوف” را به اکبر گنجی اهداء کرد.
مخملباف برای این به زندان رفته بود که پلیسی را که میگفتند ساواکی است، با چاقو زده بود،
محملباف فیلم ساز حرب اللهی دگم دو آتشه ای بود که توبه نستوح را ساخت،دو چشم بی سو راساخت، و کابوس را به خواب یک پسر بچه های دبستانی آورد که فیلم را در مدرسه اشان نمایش دادند!
مخملباف یک چریک بود و به صورت کاملا طبیعی محبوب پسر بچه هایی که قرار بود خیلی زودتر از سن شان بزرگ شوند(جنگ به رزمنده نیاز داشت،هر چه جوان تر و کم تجربه و احساسی تر بهتر)
مخملباف فیلم می ساخت و کیمیایی طاغوت ای بود و مخملباف با طاغوت ای ها فیلم مشترک نمی ساخت،
مخملباف در مصاحبه معروفش می گفت:”…بازی دختر ها در تاتر اشکال دارد..”(نقل به مضمون)
حتی در فیلم هایش می گفت:”مرگ بر ماهی سیاه کوچولو!”
مخملباف بایکوت را ساخت و برای اولین بار درگیری های بین گروهای سیاسی را حتی به داخل سالنهای سینما کشید(چند نفر بر اثر چاقو کشی در صف سینمای نمایش دهنده بایکوت دخلشان آمد؟)
مخملباف ریفنشنال ایران بود(با عذر خواهی ویژه از ریفنشنال برای این تشبیه!)
برای جکومت فیلم می ساخت و همیشه هم مورد حمایت حکومت بود.
تا اینکه….
مخملباف مخملباف عروسی خوبان را ساخت!
فیلمی استعاری که قرار بود نشان دهنده تغییر دیدگاهای مخملباف باشد…
مخملباف تازه فهمیده بود که کار مهمتری که یک فیلم ساز باید بکند ،فیلم دیدن است!
برای همین رفت سراغ کرایه ویدیو از کرایه دهندگان غیر مجاز!(یادتان بخیر ویدیو های T7 ، صبح تا شب بایک پنکه روی تان ،چه فیلمهای مزخرف و غیر مزخرفی رویتان دیدیم،مخفیانه،و دور از دسترس سلاخانی که تبسم را بر لبها جراحی می کردند!)
هیچ کس نفهمید که مخملباف چه فیلمهای در آن جعبه جادویی دید،
ولی وقتی نوبت عاشقی و شبهای زاینده رود را (تقریبا)همزمان ساخت،همه شوکه شدند(فکر می کنم خاتمی برای همین فیلمها مجبور به استعفا ار وزارت ارشاد شد!)
مخملباف از لبه بام شروع به حرکت کرد و آنقدر رفت تا به لبه دیگر بام رسید!
حتی ریش حزب الهی اش را هم زد! سبیلش را هم زد!
دخترانش،کارهایی را کردند و لباسهایی را پوشیدند که در زمانی که مخملباف قدرتی(دست کم از نظرفرهنگی) داشت،اگر هر دختری شبیه انها بود خود مخملباف مرتد می خواندش!
مخملباف تغییر کرده بود .آنقدر تغییر که سکس و فلسفه را بسازد.
اما مهمترین نکته مخملباف این بود که این تغییر را باصدای بلند اعلام می کرد….
همیشه این پرسش برایم مطرح بوده که چه بلایی بر سر آن آدمهایی آمد که زمانی با تفکرات مخملبافی،از جامعه کنار کذاشته شدند؟
چه تعداد پاراجانف در آنها می توانست وجود داشته باشد؟
چند فلینی ،ویسکونتی،هدایت،…
مخملباف تغییر کرد( همزمان با جامعه)،ولی انسانهای زیادی برای تغییر کردن مخملباف ها قربانی شدند،شاید فلسفه قربانی کردن ،فلسفه درستی باشد و نتیجه بدهد؟ برای مخملباف ها که داد.
Uncategorized 1:14 ق.ظ