انسان؟ چهار شنبه, Mar 30 2005 

1-در همسايگي ما خانم جواني زندگي مي کند که به نوعي مادر تمام گربه هاست.
تمام گربه هاي کمپاند را به نام مي شناسد.براي آنها سرپناه بزرگي در حياط خانه ساخته است و مقدار زيادي از در آمدش را براي گربه ها هزينه مي کند
مدتي پبش هيات مديره کمپاند اعلام کرد “از آنجايي که گربه هاي خياباني کمپاند زياد شده اند ،کمپاند بعد از اين تمام گربه هاي بدون قلاده را از کمپاند بيرون مي کند”
فرداي آن روز کريستين براي نمام گربه هاي کمپاند قلاده خريد.!
چند روز پيش کريستين با چشمان پر از اشک به خانه ما آمده بود و خبر داد چارلي(يکي از گربه هاي کمپاند) بيمار است،ظاهرا استخوان يا چيز ديگري در گلويش گير کرده
چارلي را به بيمارستان برده بود و بستري کرده بود!
امروز که او را در سوپرمارکت ديدم بسيار خوشجال بود و گفت چارلي امروز مرخص مي شود!سبد خريدش پر بود ار غذاي گربه!
کريستين فرانسوي است .و مسيحي است.

2- تام مرد نازنيني است که همسري ايراني دارد.با وجود 78 سال سن ،پاي ثابت تمام پارتي هايي است که ايرانيان اينجا به مناسبت هاي مختلف برگزار مي کنند. در تمام طول پارتي تام مي رقصد و همه را شاد مي کند
تام آمريکايي است و در يک موسسه خيريه کار مي کند و ظاهرا اعتقادي به خدا ندارد.

3-کمپاند به شهرک هايي گفته مي شود که مخصوص خارجي هاي شاغل در عربستان ساخته شده است و اين آدمها در طول روز بيرون از کمپاند کار مي کنند ، بنابر اين بيشتر ساکنين روز شهر را بچه ها(همراه پرستارشان) و بغضي خانم هاي خانه دار،تشکيل مي دهند
4- بعد از حمله آمريکا به عراق بيشتر اين کمپاند ها هدف حمله هاي انتحاري قرار گرفتند(بيشتر به وسيله اتومبيل هاي حاوي مواد منفجره)، کسي که اتومبيل را هدايت مي کرد انسان معتقدي بود و ايمان داشت که جانش را در راه رضاي خداي و ار بين بردن دشمنان خدا فدا کرده است.
5- در حمله آمريکا به عراق تعداد زيادي از مردم عادي به بهانه آزادي هديه شده از طرف بوش کشته شدند.
…..

به نظر شما اگر خدايي وجود داشته باشد،کدام يک از اين آدمها لايق بهشت اند؟

دفاع! جمعه, Mar 25 2005 

ﭼقدر سخت است دفاع كردن از ﭼيزي كه خودت هم به ﺁن اعتقادي نداري!

از ﺁن هم سخت تر فارسي نوشتن با يك ويندوز عربي است!

Borland چهار شنبه, Mar 23 2005 

به نطر شما برنامه نويسي تو يه شركتي مثل بورلند چه جوري مي تونه باشه؟

سال نو یکشنبه, Mar 20 2005 

كتابهايم در خانه جا مانده ،حالا من اينجايم، بدون كتاب
تنها ارتباط من با زبان فارسي بحز معدود ايرانيان دورو برم همين Weblog هاي فارسي است
و اين شيدا يكي از بهترين هاي أنهاست
اين مطلبش را درست بعد از تحويل سال خواندم
—————————————–
اميدوارم سالي سرشار از اميد و شادي و بهروزي داشته باشيد

نوروز دور از ميهن یکشنبه, Mar 20 2005 

وقتي دور از ميهن كنار سفره هفت سين نشسته باشي،وقتي از صبج مجبور بوده باشي با همه به زباني غير از فارسي حرف بزني، تماشاي برنامه هاي PMC هم قابل تحمل و حتي جذاب مي شود!

أسمان هركجا أيا همين رنگ است؟ شنبه, Mar 19 2005 

تازه دارم تست مي كنم كه أسمان هر كجا أيا همون رنگ ايران خودمان است؟

111050132842467395 جمعه, Mar 11 2005 

اینطور که بویش می آید ظاهرا برای مدتی باید بروم پیش عربهای محترم و برای یانکی های چشم آبی برنامه بنویسم!
به همین مناسبت به همه پیشنهاد می کنم اگر در بانک تجارت حساب دارند ، خیلی سریع حسابشان را ببندند!
از کجا معلوم؟ شاید زد به سر یکی و همواپیمای مار را دزدزید و زد به ساختمان باک تجارت!
در حر حال اگر از این سفر برنگشتم،مجبورم از همینجا از همه دوستانم خداحافظی کنم،فرصت برای خداحافظی از همه نبود.

دلتنگی! جمعه, Mar 11 2005 

بد جوری دلم برای خودم تنگ شده ،تازگی ها کسی منو ندیده؟

ایمان دوشنبه, Mar 7 2005 

از کتاب وداع با اسلحه نوشته ارنست همینگوی و ترجمه نجف دریابندی

” اگر یک وقتی شما مومن شدید و من مرده بودم برای آمرزش من دعا کنید. من از چند تا از دوستانم خواهش کرده ام که این کار را بکنند.من منتظر این بودم که خودم مومن بشوم، ولی هنوز خبری نشده…”

بهرام یشت چهار شنبه, Mar 2 2005 

‏…پس برای هفتم بار،بهرام اهورا آفریده در کالبد مرغ شاهین با پرهای کشیده(مرغ بال زن) نمودار شد، آنکه در ‏میان مرغان تند پرواز تر و چالاک ترین است و دور پرواز ترین ؛ که با چنگال های قوی و نیرومند از پایین ‏شکاری را به دام اندازد و با منقاری استوار و محکم از بالا، آنرا بدرد و پاره کند.‏
تنها شاهین پرکش و تیز پر است از میان همه جانداران که سریع تر از تیر پران پرواز می کند و هیچ گاه تیری به ‏او نمی رسد. در آغازین آغاز سپیده دمان،نه هنگام تیره شبان ، راست و استوار به پرواز در می آید ، به دور ها تا ‏خورشید و مترصد و جویای یابش خوراک در قله کوهها،در صخره ها و تنگه ها و ژرفای دره ها و فرازین شاخ ‏درختان با گوش هایی شنوا و حساس…(بخشی از بهرام یشت)‏