قناری گفت…

قناري گفت: کُره‌ي ما
کُره‌ي قفس‌ها با ميله‌هاي زرين و چينه‌دان چيني.

ماهي‌ي سُرخ ِ سفره‌ي ِ هفت‌سين‌اش به محيطي تعبير کرد
که هر بهار
متبلور مي‌شود.

کرکس گفت: سياره‌ي من
سياره‌ي بي‌هم‌تائي که در آن
مرگ
مائده مي‌آفريند.

کوسه گفت: زمين
سفره‌ي برکت‌خيز اقيانوس‌ها.

انسان سخني نگفت
تنها او بود که جامه به تن داشت
و آستين‌اش از اشک تر بود.

آخر بازي

عاشقان
سرشكسته گذشتند ،
شرم سار ترانه هاي بي هنگام خويش .
وكوچه ها
بي زمزمه ماند و صداي پا .

سربازان
شكسته گذشتند ،
خسته
بر اسبان تشريح ،
و لته هاي بي رنگ غروري
نگون سار
بر نيزه هاي شان .

تو را چه سود
فخر به فلك بر
فروختن
هنگامي كه
هر غبار راه ِ لعنت شده نفرين ات مي كند؟

تو را چه سود از باغ و درخت
كه با ياس ها
به داس سخن گفته اي .
آن جا كه قدم بر نهاده باشي گياه
از رستن تن مي زند
چرا كه تو
تقواي خاك و آب را
هرگز
باور نداشتي .

فغان! كه سرگذشت ما
سرود بي اعتقاد سربازان تو بود
كه از فتح قلعه ي روسبيان
باز مي آمدند .

باش تا نفرين دوزخ از تو چه سازد ،
كه مادران سياه پوش
داغ داران زيباترين فرزندان آفتاب و باد –
هنوز از سجاده ها
سر برنگرفته اند!